تبليغاتX
هوای شرجی

بغض های نباریده ام
چشمان آسمان را خیس کرده
نگاهم کن
که چه تنها
باران را به دوش میکشم . . .


پ.ن: بازم خودمو لوس کردم!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:36 توسط Ojen |

وقتی برگ ریزان خاطراتم

فصل سرد نگاه توست

پاییز دلتنگیم را

فرصتی برای بهاری شدن نیست . . .


پ.ن۱: تورا به دل پاییزی ات فصل ها را به هم نریز . . .

پ.ن۲: شدیدا حس میکنم وبلاگ وارد یه رکود وحشتتناک شده .

پ.ن۳: ترم ۲۲ واحدی به همراه روزی ۷ الی ۸ ساعت کار دانشجویی و رسیدن به وبلاگ و خوندن وبلاگ دوستای گلم و همچنین نوشتن مطلب واسه یه دوهفته نامه با یه سردبیر مسخره عملا توانی برام نمیذاره که وقت عمیق نوشتن رو داشته باشم و این باعث نگرانیم میشه!

- نگرانی واسه چی؟

- نمیخوام با پایین اومدن سطح وبلاگم دوستای نت رو از دست بدم!

- غصه نخور! دوست اگه دوست باشه . . .

پ.ن۴: خستگیم از تنم بیرون نمیره درضمن یه خورده هم دپرسم . دلتنگیم بیشتر به خاطر پاییز افسونگره و این هوای ابری!

پ.ن۵: به خدا همتونو دوست دارم حتی بعضیا که معرفت ندارن!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:50 توسط Ojen |

gew7qbh40n3dcnxrfug7.jpg

 ای راهب کلیسا

دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدا را

نقاره میزند توس

میگن توی طبقات بهشت نمیشه جا به جا شد مگر با اجازه سلطان.

همه میدونیم سلطان ائمه هم امام رضاست (ع).

هیچ وقت برای هیچ مناسبت مذهبی پست نمیذاشتم ولی به قدری که امام رضا رو دوست دارم نمیشه از تبریک بگذرم!

امروز بعدازظهر قراره بریم مشهد، همتون یادم هست و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم!

میلاد امام مهربانی به همتون مبارک


پ.ن:چند وقته خیلی زود عصبانی میشم و پاچه میگیرم!

خیلی بداخلاق شدم ولی زودم آروم میشم.

دیروزم با مامانم تندی کردم ولی از دلش درآوردم اما بازم ناراحتم.

خیلی دوست دارم اخلاقم خوب باشه وای بعضی وقتا درمیره از دستم. . .

کسی پیشنهادی نداره؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:53 توسط Ojen |

luy0dv9nzp70jr3ps1hn.jpg 

چرا تا شکفتم . . .

چرا تا تو را داغ بودم . . .

نگفتم؟

چرا بی هوا سرد شد باد؟!

چرا از دهن حرف های من افتاد؟! . . .

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:57 توسط Ojen

چقدر این روزها با خودم غریبه گی میکنم!

آخر چرا اینقدر عجیب شده ام؟!

ای کاش فقط امشب به بی قانونی محض می رسیدم تا نیاز نداشتم احساسات غیر عادی ام را نه برای خودم و نه برای کسی توجیه کنم! حس تلخی ست اینکه اینکه نیمه شب از خواب بلند شوی و تنها چیزی که در خودت بشناسی، دلهره باشد، و همین دلهره و خلاء بی سابقه مرا خیلی  می ترساند! آنقدر می ترسم که دلم میخواهد بچسبم به بغل کسی و فقط گریه کنم. . .  مثل بچه های بهانه گیر گریه کنم!

بی آنکه دلم بلرزد حوصله اش را سر می برم! بی آنکه بخواهم به خودم نهیب بزنم و لعن کنم که: "دختر! نباید مزاحم آسایش کسی شوی! حس های پوچ و مسخره و عجیبت را برای خودت نگه دار! مردم چه می فهمند خالی شدن دل در نیمه شب یعنی چه؟ مردم چه میدانند فوران تنهایی یعنی چه؟ دیگران چه تقصیری دارند که احساس تو زود همه چیز را منعکس می کند؟"

شدیدا نیازمند پناهندگی به یک آغوش گرم و یک تکیه گاه محکمم و برای این میخواهم  هرگز الزامی نباشد تا توضیح دهم: "من کابوس ندیده ام! فقط می ترسم! انگار در خواب کسی بخواهد چیزی به من بگوید که نمی فهمم! و از همین نفهمیدن است که می ترسم و دستپاچه می شوم! من می ترسم! خیلی خیلی می ترسم!!! "

خدایا نکند قرارمان را از یاد برده ای؟! قرار نبود انقدر گنگ و نامفهوم با من حرف بزنی که مثل یک بچه موش کوچک از همه ی دنیا بترسم! نکند تو هم بدقول شدی؟!!!

گفتن ندارد اینکه کسی نیست، هیچ وقت نیست، نه اینکه برای من نباشد ها! نه این که این زمانه نباشد! نه اینکه آدم ها دیگر حوصله کسی را نداشته باشند! نه اینکه همه آدم ها بی وجدان شده اند! نه اینکه انسانیت مرده، همیشه همین طور بوده که گاهی اوقات، بعضی آدم ها – مثل اینجانب - انگل وار نیاز به چسبیدن دارند و این هیچ جای دنیا مرسوم نیست که به یک انگل پناه دهند!!!

حالا کسی هست که پناهنده ام شود؟

شاید باور نکنید اما حقیقت دارد!                    من امشب یک انگل تمام عیار شده ام!

می گردم دنبال یک تن – ترجیحا تو - که سوارش شوم! و تنها چیزی که می شنوم: "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است." و اس ام اس هایی که مدام faile می شوند . . .

 " نجوا! نجوا! نجوا! آخر بگو کی این وقت شب حوصله شنیدنت را دارد ؟!"

من نه غمگینم! نه سر در گمم! نه دغدغه ای دارم! نه درد دارم! نه مشکلی هست! نه می ترسم! و نه حتی اوضاع از کمی قبل بدتر است! همه چیز زندگی ام راست و ریست است و همین راست و ریستی ست که نمی گذارد دلهره هایم را به چیزی ربط دهم. . .

فکر می کنم به گذشته هایم! گذشته های که گذشتند، چه تلخ چه شیرین! گذشته هایی که هرگاه کسی نیاز داشت برای گفتن، گوشم از آن خودم نبود! حال هر زمانی که می خواست باشد! حتی اگر نیمه شب، حتی در عین حال نداشتن ها، حتی اگر لای پیچ و تاب مشکلات سخت استخوانم می شکست!

چند سالم بود آن وقت ها؟ 16، 17 ،18  سال شاید . . . اصلا نمیدانم حالا کمی این ور . . . کمی آن ور . . .

امشب نامه نوشته های بچه ها را آورده ام و دوباره می خوانم! 100 تایی می شود. . . همیشه چقدر باحوصله لای کاغذها دنبال خرده حرف هایشان می گشتم! و چقدر با حوصله برای تک تک شان گوش و زبان محض بودم . . .

 امشب برای اولین بار به قانون کارم شک کردم! من مگر شنوای این همه غریبه نبودم؟! پس چرا جواب نمی آید؟! کجاست چیزی هایی که پس بگیرمشان، با همان دستی که دادم؟ کجاست بازتاب کارهای من روی آینه این دنیا؟

نیست که نیست . .

نه! تو را به جان عزیزت قضاوت نکن! نگرد دنبال نام این معضل! نگرد دنبال راه حلی برای تغییرم! من اگر امشب از جایم بلند شدم و شروع کردم به نوشتن، اگر حالم خوش نیست و می توانم اسم این ناخوشی را حالت ناشناخته ای از ترس بگذارم، تنها دلیلش این است که جرات کردم بلند شوم. . . جرات کردم این سرگشتگی را به چیزی جز آنچه روزانه خارج از من در جریان است نسبت دهم. . . _هرکسی نمی تواند_ وگرنه تو اگر این حس را نمی فهمی، اگر قضاوتت مرا زیر سوال می برد، دلیلش این است که این طور وقت ها، کار خاصی نمیکنی! تنها به کابوس شبانه ات بسنده می کنی و صبحی که با کوفتگی از خواب بلند شوی و تا صد شب بعد هم نفهمی نه یک هیاهوی درونی است که تو را شب ها مشوش می کند، نه مشکلات بیرون و نه کابوس های مزاحم سر زده!

حالم امشب خوش نیست... این را خوب می دانم! و آنچه بیشتر ناخوشم می کند آنکه احساسات انگل وار امشب من از بین نمی روند!


پ.ن1: یه مرد اینجا نیست منو از ته دل بخندونه؟

*جنسیت مطرح نیست.

پ.ن2:چرا امشب داره هرشب برام تکرار میشه؟

پ.ن3:میزنم پست موقت، حالا کی نمایش بدم خدا میدونه!


ممنون مینا جان.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 2:1 توسط Ojen |

ای کـه تـو را در گـذرگـاه عمـرها و نسـل هـا یـافتـه ام!

من نیـز هـرلحظـه پیـونـدم را بـا زمیـن میگسـلـم!

بـا آسمـان آشنـا شـو!

بـا ستـارگـان انس بگیـر، بـا آنهـا معـاشـرت کـن!

بـا مـاه رفیـق شـو!

بـا آسمان شبها خو بگیر!

آنجـا وطـن مـاسـت، سـرزمیـن آزادی مـاسـت، میعـادگـاه آزاد مـاسـت!

مـن در هـر ستـاره، در جلـوه هـر مهتــاب، در عمـق تیـرگی هـر شـب،

در هـر غـروب، در هـر طلـوع

چشـم بـه راه آمـدن تـوام!

زمزمه مهر جوی! مرا با خود بشنو!

بیا . . .هر شب بیا!

در خلــوت هـر مهتــاب، تنهـایـم!

در سـایـه ی هـر شـب چشـم بـه راهـت گشـودم!

در پـس هـر ستـاره پنهـانم! در پـس هـر ابــر در کمینـم!

بـر سـر راه کهـکشـان ایستـادم! بـر سـاحـل هـر افــق منتـظرم . . .

بیـا خـورشیـد کـه رفـت بیـا  . . . شـب را تنهـا نمـان!

من آن جا برتو بیمناکم که با شب تنها نمانی!

بـا دیــو شـب تنهــا نمـانی!

دیــو شـب بـی رحـم اسـت، گـرسنـه اسـت، وحشـی اسـت، خطـرنـاک اسـت، وحشـی اسـت . . .

پـرنـده معـصـوم و کـوچـک مـن!

آفـتـاب کـه رفـت پــرواز کـن

از روی خـاک بـرخیـز!

ایـن خـرابـه غـم زده را تـرک کـن!

تـرک کـن . . .


پ.ن۱: چند روزه هرکی هرچی میگه خیلی زود پاچه میگیرم!

پ.ن۲: خدا همه رو شفا بده! یه عنایتی هم به ما بکنه!

پ.ن۳: اگه متهم به قتل غیر عمد باشید چه حسی دارید؟

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:56 توسط Ojen |